'سورنا(انسان نوين)'
|
||

Julian Schnabel جولیان اشنابل1951
در عرصه هنر ,آشنایی با رشته های مختلف هنری می تواند در ارتقا سطح هنر اصلی هنرمند ,کمک زیادی به او نماید.به عنوان مثال در معماری که شاید از سایر هنرها دورتر بوده و جنبه کاربردی تری دارد با تلفیق موسیقی,مجسمه سازی ,نقاشی و حتی رقص می توان به خلق فضایی متفاوت تر دست یافت.
با توجه به آثار هنرمندانی که هنر برای آنها تنها وسیله ای است برای آفرینش می بینیم که اگر هنرمند راه خود را شناخته باشد هنر برای او ابزاری است برای رسیدن به امر متعالی....پیر پائولو پازولینی, پیش از آنکه یک کارگردان تاثیرگذار در جهان باشد یک نقاش و یک شاعر است.جالب است که نقاشان به علت تجسم و دید بصری قوی , در عالم سینما هم می توانند با خلق میزانسن های تاثیرگذار به موفقیت زیادی برسند.کیارستمی بزرگ , ابتدا نقاشی خوانده که چنین دید ظریفی دارد و امروزه به عنوان یک آرتیست(هنرمند در لفظ کلی) شناخته می شود نه یک سینماگر صرف.
دیوید لینچ, اعجوبه سینما هم در ابتدا نقاشی می کرده و علاقه او به سوررئالیسم و بخصوص ارجاعاتش در مخمل آبی و بزرگراه گمشده و شناخت او از رنگ و ترکیب بندی تصویری مناسب در جاده مالهالند ,بخوبی احاطه او را بر هنرهای مختلف نمایانگر می سازد.
در سال 2007 یک نقاش مشهور نئواکسپرسیونیست پست مدرن توانست در جشنواره کن بخوبی مطرح شده و جایزه کارگردانی را نصیب خود کند.
جولیان اشنابل که در عالم نقاشی به او لقب نقاش کاسه بشقابی را داده اند (چون در ابتدا با کولاژ کاسه و بشقاب های شکسته به خلق نقاشی های نئو اکسپرسیونیستی می پرداخته) به همراه کیت هرینگ و ژان میشل باسکیات Basquiat از مشهورترین نقاشان دهه 90 امریکا و میراث دار نقاشانی چون جکسون پولاک است که
با در هم آمیختن هنر متعالی و فرهنگ عوام به نوعی عادت پست مدرنیستی دست یافته است. او متولد بروکلین نیویورک و بزرگ شده تگزاس است که در که سال ها برای امرار معاش در رستوران ظرفشویی کرده تا اینکه توانسته در عرصه نقاشی آمریکا مطرح شود.نقاشی های او در آن زمان پدیده ای برای جامعه آمریکا بوده که سیلوستر استالونه قهرمان سینمایش بوده است.او با نقاشی بر روی برزنت های قدیمی ,سعی در القا تاریخ تجسمی و نقش لایه های تاریخی بر اثر خود داشت و بدینسان از چنگ زیبایی شناسی مدرنیستی می گریخت.برزنت های کهنه ای که اشنابل بر آن طرح می زد همانند پوستی بود که کشیشان آزتک , در مراسم آیینی از تن قربانیان می کندند و تمام نقاشی او شکل نماد آشوبی سرکوب شده را به خود می گرفت.در این زمان, او به دنبال دمیدن روح بر آثار خود بود که شاید سینما این روح را برای او تامین می نمود.«می خواهم دیدن و شنیدن و استشمام کردن و حس کردن را در یک نقاشی واحد ,یک جا بیاورم.این حس ها در زندگی امروز از هم جدا شده است و جدایی آنها ما را نامتعادل کرده است.می خواهم از همین عدم تعادل شروع کنم و به شعری تازه و متعادل برسم.»...او با نمایش تکه تکه شدن ها که نماد پاره پاره شدن هنجار های فرهنگی پایان سده بیستم بود و مرکز زدایی در آثارش گونه ای آثار پست مدرن پدید آورده که نمایانگر سرگردانی یک هنرمند در دریای متلاطم است و این شکستگی ها و پاره پاره شدن ها یک واقعیت بی برو برگرد در دنیای امروز است.
نخستین فیلم جولیان اشنابل در مورد زندگی ژان میشل باسکیات Basquiat دیگر نقاش مطرح نیویورکی دهه نود است که در سال 1988 در اثر اوردوز مصرف هروئین در 28 سالگی درگذشت و آثارش نمایانگر بحران هویت جوامع غربی در دوران معاصر است.این فیلم با بازی گری الدمن و والدین و خواهر خود اشنابل در نقش میلو و خانواده اش (که خود اشنابل است که پیشخدمت رستوران است)و جفری رایت در نقش باسکیات و «دیوید بووی» در نقش دوست باسکیات «اندی وارهول» که حامی و معلم او بوده است و بازیگرانی همچون دنیس هوپر و بنیسیو دل تورو در سال 1996 اشنابل را وارد عرصه کارگردانی سینما کرد.
فیلم بعدی او به نام «پیش از آنکه شب فرابرسد» Before Night Falls در سال 2001 با بازی جانی دپ و خاویر باردم در نقش یک نویسنده کوبایی (رینالدو آرناس) ساخته شد که جایزه بهترین بازیگر مرد را در جشنواره ونیز نصیب باردم کرد و کاندید بهترین بازیگر مرد اسکار نیزشد.فضای مخوف و تیره و تاری که اشنابل از کوبای دهه 60 تصویر کرده بسیار تاثیرگذار از آب درآمده است.
سومین فیلم او به نام « لباس غواصی با پاپیون» The Diving Bell and the Butterfly یا Le Scaphandre et le Papillon درباره زندگی ژان دومینیک باوبی سردبیر مجله فرانسوی ELLE که در 43 سالگی دچار سندروم محبس شد و تمام بدنش به جز چشم چپ فلج شد و فقط می توانست پلک بزند و مثلا با یک بار پلک زدن بگوید بله و با دوبار پلک زدن بگوید نه.در این وضعیت او تصمیم گرفت کتابی بنویسد .برای نوشتن هر کلمه ,کلیه حروف الفبا را جلوی او به نمایش می گذاشتند و او با پلک زدن حرفش را انتخاب می کرد.او برای کل کتاب 200 هزار بار پلک زد و اشنابل از زاویه دید او داستان های ذهنیش را پرداخته است.
بدین سان بار دیگر به این حرف اشنابل برمیگردیم که می خواست دیدن,شنیدن و استشمام کردن و حس کردن را یکجا بیاورد.در دنیایی که توانایی انسان تنها در حد پلک زدن است اما با همین کار می توان در دریای متلاطم بی هویتی انسان معاصر ,دست و پایی زد و هویتی را احیا کرد.